در خیابانها به تنهایی پرسه می زنم،به ویترینها زل می زنم،انگشتانم سردی شیشه ها
رو لمس می کند،از نو شروع می کنم بازم می روم به انتهای خیابان می رسم
به آن مرد می نگرم چه آرام سیگارش را دود می کند...کاش من هم مانند آن سیگار
دود می شدم .
پدر... عمریست که با این واژه غریبم،از آن زمان که داغی آتش لبم را سوزاند
این واژه در پیچ و خم حنجره ام گم شد.