در خیابانها به تنهایی پرسه می زنم،به ویترینها زل می زنم،انگشتانم سردی شیشه ها
رو لمس می کند،از نو شروع می کنم بازم می روم به انتهای خیابان می رسم
به آن مرد می نگرم چه آرام سیگارش را دود می کند...کاش من هم مانند آن سیگار
دود می شدم .
زن مقلوبمرد مقلوبدر کوچه به هم می رسنداتفاقی می افتد.سلام خوب می نویسیاز خوندن لذت بردمبازم پیشم بیا.موفق باشی........باشی
فقط نگاه می کنیم ..
که دود شد و رفت هوا...
تصدقت ..
شاید چهار خط بوداما حکایت یک عمر ...
زن مقلوب
مرد مقلوب
در کوچه به هم می رسند
اتفاقی می افتد.
سلام خوب می نویسی
از خوندن لذت بردم
بازم پیشم بیا.
موفق باشی........باشی
فقط نگاه می کنیم ..
که دود شد و رفت هوا...
تصدقت ..
شاید چهار خط بود
اما حکایت یک عمر ...